تبليغاتX
پرده ها می شکنند

پرده ها می شکنند

این شعر را نوشته ام برای هیچ کس                  تا بیت بیت آن شود فدای هیچ کس

هر روز قافیه کاشتم در انتهای دلم                     قافیه هایی برای غزل های هیچ کس

هر روز نفس کشیده ام و زنده مانده ام               اکسیژنی چشیده از هوای هیچ کس

زنده ام!ببین که هنوز خودم هستم                   من همانم.. همان خدای هیچ کس

عمری نوشتم از خودم فقط برای تو                   حالا رسیده ام به لبه های هیچ کس

وقتی که مرا پرت کنی از لب این بیت                فریاد می زنم من با صدای هیچ کس

هیچ کس منم...نه تویی...هیچ کس نیست!     شده ام پاسخ ولی ،اگر،امای هیچ کس

آخر پرت کردی مرا در انتهای هیچ                    وقتی که گفتمت بگو من یا هیچ کس؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387 10:40 توسط سروین پرویز |


فردا خواهم نوشت:

۱۵ سال بیشتر   روزهارا نشمرده و اکسیژن هوا را نچشیده ام و نمی دانم تا کی اکسیژن تلف خواهم کرد.نمی دانم و نخواهم دانست...تا وقتی که نمیدانم...

چه زود دیر می شود  و چه زود پیر می شویم!چه زود...چه زود همه چیز تمام می شود....

چه زود....

"تا چشم باز می کنی وقت رفتن است..."

اما...

زندگی زیباست...حتی اگر....

+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387 3:6 توسط سروین پرویز |


آینه خط خطی است در دست تعمیر ...

+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387 3:4 توسط سروین پرویز |


وقتی از بعد چهارم فرار کرد

بند نافش را جا گذاشت

مادرش هرگز

برای سومین فرزندش...

برای او...

نایستاد

+ نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387 12:8 توسط سروین پرویز |


یک وجب...

سه انگشت...

ساعت،تک جیغش را خورد

پنج بند بعد...عقربه ها یکدیگر را در آغوش کشیدند

عشقی تکراری...و تکرار بند بند دایره های تکراری

و ساعت منفجر شد

دیگر...

      دست هایم را...

                        مشت...

                                 نکردم...

+ نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387 20:11 توسط سروین پرویز |


   از سوراخ کلید در مادرم را می دیدم که پشتش به من بود و مو های بلند خرماییش تا نیمه های صندلی می رسید.اعصابم از دست او خرد شده بود.دائم زیر لب غر می زدم.آخر مجبور بودم تا ۳۶ساعت دیگر در اتاقم بمانم و از سوراخ کلید در مجسمه ی مادر را تماشا کنم.که اگرچه پشتش به من بود اما در هر حال مرا می پایید و مزاحمم بود.

بلند شده و پشتم را به در کردم.به سرعت دویدم.از در،فرار کردم.اما پایم روی سیبی رفت و سیب از وسط شکافت.دردم آمد.به سیب لگدی زدم و فریادم به هوا رفت.سوزن درون سیب تا نیمه در انگشت شصت پای چپم،در تنها نقطه ی بی زخم آن،فرو رفته بود.روی پای چپم چرخیده و خود را روی تخت پرتاب کردم.شصت پایم را گرفته و فشار دادم.یک قطره خون،روی دفترم به لکه های دیگر پیوست.دفتر را برداشتم. سه برگ آن را کنده و به زیر تخت انداختم.سپس به زیر پتو خزیدم و...

                                                    *****

وقتی بیدار شدم هنوز۲۳ ساعت از حبسم مانده بود.پیش خودم فکر کردم  که اگر مالیخولیایی بودم با من چه می کردند؟!. با این فکر لبخندی روی لبانم نشست.چشم هایم را بستم و شروع به جیغ زدن کردم.پس از چند دقیقه داد و فریاد به طرف در رفته و از سوراخ آن بیرون را نگاه کردم.اما دریغ از کوچکترین حرکتی که از مادر ببینم!فقط سیبی از دستش افتاد.

                                                   *****

پس از این که پنج،شش ساعتی خود را با مجله های قدیمی و کتاب و...سرگرم کردم در اوج ناراحتی در دفتر خاطراتم نوشتم:هفده. و چشم به ساعت دوختم که هجوم ناگهانی افکار و سوالات،مغزم را در خود غرق کردند .چرا مادر این قدر بی تفاوت شده؟پدر کجاست؟خیلی وقت پیش باید از سفر باز می گشت.شاید چند سال پیش.

سال ها پیش که این ها را از تو پرسیدم و تمام راز دلم را برایت گفتم به ذهن کودکانه ام لبخند زدی و فکر کردی که من هم مثل مادرم فکر می کنم که نمی فهمی و فکر کردی به همین خاطر بود که دکمه های لباس سفیدت را کندم و سرم را تکان دادم و ...آری ...سرم را تکان دادم تا از شر سوال ها خلاص شوم.بلند شده و به طرف میز تحریرم رفتم.از کشوی آن یک بسته کیک بیرون آورده وشروع به خوردن کردم.سپس روی تخت افتاده و چشم هایم رابستم:

با مادر تنها بودم...در راهرویی طولانی..من از لای در اتاق نگاه می کردم و او نمی دانست و تو می دانستی.زنی با مو های پریشان،پی در پی سیبی را بالا می انداخت و می گرفت،درونش سوزن فرو می کرد،می خندید و آن را به سمت مادرم پرتاب می کرد.لباس آبی و بلندش لک شده بود.داشتم لکه های پیراهنش را می شمردم که زن،او را از پشت گرفت و نیمی از موهای خرماییش را با قیچی زد . مادر در حالی که مو هایی رنگارنگ لای انگشتانش گره خورده بودند،روی سرامیک های خاکستری غش کرد...تو جیغ کشیدی...دکمه ی لباس سفیدت کنده شده بود.پرستارها آمدند...لگدش کردند ومن خندیدم.آن ها نمی دانستند من آنجا هستم و دکمه ی مانتویت را لگد کردند.

ناگهان انگار کمی عقب تر رفتم...سرم گیج می رفت.دستی زمخت و مردانه مدام در آب تکان می خورد...مرگ امواج،در امتداد آن...غرق شدن دست...هجوم حباب ها...پرچم قایق پس شده بود...نخ ها،حباب ها را خفه می کردند...

ناگهان بیدار شدم و پس از چند سرفه تکه های کیک را از درون دهانم به طرف سطل زباله تف کردم.فقط چند دقیقه مانده بود تا...شاید یک نفس...بلند شدم.کلید در را از زیر آن به بیرون پرتاب کردم.۱ ساعت...۲ساعت...شروع کردم به فریاد کردن که چشمم به به قایق اسباب بازیم افتاد.پرچمش پس شده بود.با این که ۲ روز پیش در اتاق خودت،پیش چشم همه ی هم اتاقی هایت دوختیش اما...پس شده بود.من عصبانی بودم.با این که برایم دوخته بودیش.دستگیره ی در را دیوانه وار کشیدم و فریاد زدم.قایق کوچک از روی طاقچه با صدایی بم افتاد.وفتی که قایقم خرد شد از سوراخ کلید بیرون را نگاه کردم.اول چیزی ندیدم اما وقتی که کمی به پایین نگاه کردم،زنی را در آغوش صد ها سیب دیدم.انگار که زن،به سوراخ های سیب ها دوخته شده بود...

امیدوارم متوجه یکسری فلسفه ها و ارتباطات در داستان شده باشید!و اگر متوجه نشدید چند "چرا"کمکتان می کند!

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 3:11 توسط سروین پرویز |


روحت را

     سایه ات را

                 چال کن

                       در قلب مدفون زمین

                                            که طبیعت

                                                  جای فلسفه ی آن ها نیست...

 و حالا یه شعر دیگه...

حلزون بی صدف

آهسته

روی بدنش راه می رفت

و مورچه ها

سمفونی زمان را

برایش زمزمه می کردند

گل سرخ که شکست،همگی...

حلزون را

روی شاخه ی شکسته ی آن...

دار زدند...

+ نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387 14:0 توسط سروین پرویز |


ا م ی د و ا ر م  خ و ش ت و ن  ب ی ا د !

با آسمان که غریبه شدی

او هم بی عابر ماند

کاش باز هم

پنجره را باز کنی

رو به تنها منظره ای که...

دیگر نیست.

+ نوشته شده در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 15:23 توسط سروین پرویز |


این پست یه جوریه که نمیدونم چه جوریه!خودم خودمو نمی شناسم!شاید هم می شناسم و ....

مشرق صبح کجاست؟

چه کسی می داند

که در این دیار خورشید

اندوه کجاست؟

 

تکه سنگی بی صدا میشکند

و در این دیار خورشید،مهتابی نیست

شب قهر کرده

حتی با من و تو

وستاره ی  آرزو کجا خواهد بود؟

اندوه کجاست؟

میان برکه و نیلوفر آبی ،آرزویی نیست

نه،در این دیار خورشید آرزویی نیست

وقتی تمام شهر را

برکه فرا گرفت

نیلوفر آبی را آرزویی نیست

میان خار و گل و شکستن دوباره ی سنگ

هیچ دعایی نیست

و من تو را

به ناچار رها خواهم کردبرای همیشه

در تنها  دیاری که آرزویی نیست

و به این برکه ی تلخ نگاه خواهم کرد

و آرزو های پوسیده را،خواهم بر چید

و در جنازه ی صبح

چال خواهم کرد

و خورشید طلوعی نخواهد داشت

در دیاری که مهتابی نیست

و هرگز آرزوهای پوسیده ،نخواهند افتاد

از شاخه ها ی طلایی خورشیدی

که در دیارش آرزویی نیست

و برکه را مجال دیدن مهتاب وارونه نیست

و کبوتر را چه کسی از میان آرزو ها، نجات خواهد داد

وقتی در این دیار اندوه آرزویی نیست؟

                    ***

آرزو خواهم کرد آروز کردن را

و به رفتن اندوه خواهم اندیشید

و دعا خواهم کرد

شکستن هزرا باره ی سنگی را

در میان اقیانوس

و به ناکجا آباد خورشید،سر خواهم زد

به شبنمی که میان ساقه و گلبرگ نیست

من صدا خواهم زد آرزوی پوسیده ی سنگ را

وقتی که از میان صبح بی طلوع

آری ...جوانه می زند انگار!

از میان کفن صبح

و دعایی که میان خار و گل و سنگ نیست

آری...جوانه می زند انگار آرزویی که...

در مشرق صبح خواهد پوسید.

+ نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387 19:12 توسط سروین پرویز |


دلم برای تنهایی تنگ میشود

وقتیکه آسمان

گوشه ای از کوچه ی پر ازدحام خوشبختی را میبلعد.

باران می آید

آسمان بالا آورده است

تنهایی من را

و نیلوفر آبی

          آن را میچشد

مرداب... رودخانه میشود اما...

نیلوفر دیگر نیست.

در تنهایی ام حتی روحم نیست

به آسمان رفته

وآسمان آنرا

بالا خواهد آورد روزی

بر سر قبر جنازه ای که...

        در اوج خوشبختی ...تنها ماند...

+ نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 21:18 توسط سروین پرویز |


X

متولد دهم تیر هفتاد و سه هستم.و پانزده سال بیشتر اکسیژن هوا را نچشیده و روز ها را نشمرده ام و نمیدانم تا کی اکسیژن تلف خواهم کرد...
.
.
جسدم را با افق گره زده اند
بازش نکنید
زیر این قبر هم
چیزی جز
یک مشت چشم پوسیده
رو به بالا...نیست...


Home
Email
Night Skin

Archives

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387



Links

انجمن اهل قلم
رضا شیرزادی...آوای مبهم
حامد امامی...در هم و بر هم
مجتبی نیک سرشت...دیگه تمومه
مهدی زارع...آفتاب بر گردان
علیرضا خجو...من بی تو
امین کریمی...هذیان های یک خوابگرد
امین شیرزادی...سکوتستان
ثریا قاسمی...من حالا مسافرم
طیبه پاکدل...من سکوت می نویسم
صدیقه عرب...بیا ای آشنا
الناز رشیدی...سفره ی دل
علیرضا بدیع...بهار اندام
سعید بیابانکی...سنگچین
محمد کاشی
چرا گرفته دلت...میترا السادات دهقانی
مریم خالقی...تو را من چشم در راهم
بهاره سعادت خواه...رویای خیس
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


LinkDump

آرشیو پیوندهای روزانه


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :


Design by : Night Skin



جدیدترین قالبهای بلاگفا



جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس